سه‌شنبه ۲۴ نوامبر ۲۰۰۹

اقشار محروم جامعه!!! یا اقشار منت پذیر؟؟؟

اقشار محروم جامعه!!! یا اقشار منت پذیر؟؟؟

رسم بر این است که برای دفع بلا به دیگران احسان کرد. این رسم در بین مشاغل هم به این شکل رایج شده که در اطلاعیه هایشان تاکید بر تخفیف ویژه به فرهنگیان! (قشر ژان والژانی) و دانشجویان دارند. (نوع شغل هم مهم نیست از کله پاچه فروشی تا تعویض روغنی و چینی بندزن و ... همه به فکر معلمها و دانشجویان عزیزند) چرایش کمی برایم مبهم است!!! شما می دانید چرا؟؟؟

یک سوال : اگر کسی هم فرهنگی باشد و هم دانشجو (از نوع دانشگاه آزادی) حکمش چیست؟؟؟

عکس ذیل هم یک صبحانه ی مفصل جماعت مرفه و بی درد معلم هست. بفرمایید:

یکشنبه ۲۲ نوامبر ۲۰۰۹

دانشجو هم، دانشجوهای قدیم!

دانشجو هم، دانشجوهای قدیم!

درس، تخته، گچ، حرص خوردن، خنده، نمره، مشروطی، آدمهایی كه هر كار كنی درست را نمی فهمند، آدمهایی كه خیلی می فهمند، مدیر گروه، جزوه،....
به طور حق التدریسی در چند دانشگاه درس می دهم. نوشته های زیر خاطرات من از این كلاس هاست.

یك كلاس دارم با دانشجوهای كاردانی از روز اول معلوم بود این كلاس با همه بقیه كلاس ها فرق می كند، و از آنجا كه هر چی سنگه اصولا مال پای لنگه، یك نفر تو این كلاس هست به اسم حسین رضا زاده! پسری است لاغر، سبزه رو و بدش نمی آید تا آنجا كه جا دارد كلاس را به هم بریزد.
در این كلاس هم پنجاه نفر ثبت نام شده اند و هیچ وقت صندلی به اندازه كافی وجود ندارد، همه سر كلاس بودند و ده دقیقه ای از كلاس گذشته بود، دو تا دختر از در وارد شدند، به جای این كه راهشان ندهم گفتم : «رضا زاده برو از كلاس روبرو دو تا صندلی بیاور» آن دو تا دختر گوشه ای ایستادند تا رضا زاده بیاید، داشتم درس می دادم كه ناگهان كلاس از خنده منفجر شد.
رضا زاده پشت در ایستاده بود صندلی را روی سینه اش گذاشته بود و می گفت: «یا ابالفضل!»

*****
از اول كلاس فقط می گفت و می خندید، ساكت كردنش هیچ راهی نداشت جز این كه جلوی دخترهای كلاس یك خورده حالش را می گرفتم.
یك قسمت را درس دادم بعد رو به دانشجوها كردم و پرسیدم: «كسی هست متوجه نشده باشه؟»
هیچ كس جواب نداد. ازش پرسیدم: «آقای جسینی شما چی؟ متوجه شدی؟»
گفت: «بله استاد!»
گفتم: «خیالم راحت شد، چون ایشون مینیمم مطلق كلاس هستن اگر ایشون فهمیده پس معلومه كه همتون فهمیدین.»

*****
لحظه ای را تصور كنید كه شما یك مبحث بسیار را كه خودتان از درس دادنش در اوج لذت هستید با هیجان برای دانشجو باز می كنید، پس از تمام شدن درس لحظه ای كه منتظر سوالات دانشجویان هستید اولین سوال پرسیده می شود
- «این قسمت در امتحان می آید؟»
: «شما جواب می دهید بله!»
- «چند نمره داره؟»
: «دونمره!»
- «پس جای نگرانی نیست.»

*****
دانشجو هم دانشجو های قدیم. استاد می گفت ف....ما رفته بودیم فرحزاد و برگشته بودیم. حالا خودتان قضات كنید:
وقتی كه من دارم سر كلاس می گویم: «درس تون این جلسه تمام می شه، جلسه بعد كاری نداریم جز این كه فقط تمرین حل كنیم.»
و بعد در جای دیگری اضافه می كنم: «جلسه بعد حضور و غیاب نمی كنم!»
منظورم چیه؟ این همه كُد برای نیامدن دانشجوها سر كلاس و تعطیلی آن بس نیست. با این روش هم كلاس تعطیل می شود و هم من به آموزش دانشكده پاسخگو نیستم.
حالا فكر كنید كه كلاس مذكور پنجشنبه ای باشد كه چهارشنبه قبلش هم تعطیل شده باشد.
با خیالی راهت می روم سر كلاس حتی بدون یادداشت های درسی ام و با لبخندی ملیح كه در دل حواله آموزش دانشكده می كنم و مواجه می شوم با یك كلاس 30 نفره كه همه سراپا گوش منتظرند تا من تمرین ها را حل كنم.
واقعا خودتان قضاوت كنید. این ها دانشجو اند؟

نشریه اینترنتی مبین

چهارشنبه ۱۸ نوامبر ۲۰۰۹

غروب پاييز

غروب پاييز

دلم خون شد از اين افسرده پاييز
از اين افسرده پاييز غم انگيز
غروبي سخت محنت بار دارد
همه درد است و با دل کار دارد
شرنگ افزاي رنج زندگانيست
غم او چون غم من جاودانيست
نه در خورشيد نور زندگاني
نه در مهتاب شور شادماني
کلاغان مي خروشند از سر کاج
که شد گلزارها تاراج، تاراج
خورد گل سيلي از باد غضبناک
به هر سيلي ، گلي افتاده بر خاک
نشان مرگ در گرد و غبار است
حديث غم، نواي آبشار است

چو بينم کودکان بينوا را
که مي بندند راه اغنيا را
مگر يابند با صد ناله ناني
در اين سرماي جان فرسا مکاني
نهيب تندبادي وحشت انگيز
رسد همراه باراني بلاخيز
به سختي مي خروشم: هاي ، باران
چه مي خواهي ز ما بي برگ و باران؟
برهنه بي پناهان را نظر کن
در اين وادي قدم آهسته تر کن
شد اين ويرانه ويران تر چه حاصل؟
پريشان شد پريشان تر چه حاصل؟
تو که جان مي دهي بر دانه در خاک
غبار از چهر گل ها مي کني پاک
غم دل هاي ما را شستشو کن
براي ما سعادت آرزو کن

به ياد پدر

۱۳ سال از تلخ ترین خاطره ی زندگیم می گذرد ، رفتن پدر در پائیز برگ ریز غم انگیز ۱۳۷۵ . او که تکیه گاهی محکم و آرامش قلب و روحم و دوستی بی مانند برایم بود. کاش می شد درد و اشک را نوشت.

چند ساله بودم؟ در مورد پدرم چی فکر میکردم؟

۴ ساله که بودم فکر می کردم پدرم هر کاری رو می تونه انجام بده .
۵ ساله که بودم فکر می کردم پدرم خیلی چیزها رو می دونه .
۶ ساله که بودم فکر می کردم پدرم از همة پدرها باهوشتر .
۸ ساله که شدم ، گفتم پدرم همه چیز رو هم نمی دونه .
۱۰ ساله که شدم با خودم گفتم ! اون موقع ها که پدرم بچه بود همه چیز با حالا کاملاً فرق داشت.
۱۲ ساله که شدم گفتم ! خب طبیعیه ، پدر هیچی در این مورد نمی دونه .... دیگه پیرتر از اونه که بچگی هاش یادش بیاد .
۱۴ ساله که بودم گفتم : زیاد حرف های پدرمو تحویل نگیرم اون خیلی اُمله .
۱۶ ساله که شدم دیدم خیلی نصیحت می کنه گفتم باز اون گوش مفتی گیر اُورده .
۱۸ ساله که شدم . وای خدای من باز گیر داده به رفتار و گفتار و لباس پوشیدنمهمین طور بیخودی به آدم گیر می ده عجب روزگاریه .
۲۱ ساله که بودم پناه بر خدا بابا به طرز مأیوس کننده ای از رده خارجه .
۲۵ ساله که شدم دیدم که باید ازش بپرسم ، زیرا پدر چیزهای کمی درباره این موضوع می دونه. زیاد با این قضیه سروکار داشته .
۳۰ ساله بودم به خودم گفتم کاش پدر بود و نظرش درباره این موضوع می پرسیدم ، هرچی باشه چند تا پیراهن از ما بیشتر پاره کرده و خیلی تجربه داشت.

۴۰ ساله که شدم مانده بودم پدر چطوری از پس این همه کار بر میامد ؟ چقدر عاقل بود ، چقدر تجربه داشت.
۴۲ ساله ام و حاضرم همه چیز را بدم که پدر برگرده تا من بتونم باهاش درباره ی همه چیز حرف بزنم !

اما افسوس که قدرش را ندانستم، خیلی چیزها می شد ازش یاد گرفت !!! کاش می شد سرنوشت را از سر نوشت.

کاش آن شب را نمی آمد سحر
کاش گم در راه پیک بد خبر

ای عجب کان شب سحر اما به ما
تیره روزی آمد و شام دگر

دیده پر خون از غم هجران و او
با لب خندان چه آسان بر سفر

ای دریغ از مهربانی های او
دست پر مهر آن کلام پرشکر

غصه ها پنهان به دل بودش ولی
شاد و خرم چهره اش بر رهگذر

در ارزان زان ما بود ای دریغ
گنج پنهان شد به خاک و بی ثمر

تا پدر رفت آن سحر از پیش رو
بی نشان را خاک تیره شد به سر

شنبه ۱۴ نوامبر ۲۰۰۹

دو خبر چيني و انگليسي!!؟

خبر نخست دسته گل جدیدی از کشور دوست و برادر چین: تخم مرغ تقلبی چینی!!!!!!!!!!! کاملا جدی هست. باور ندارید اینجا کلیک کنید و متن کامل خبر با تصاویر راببنید. بازم ژاپنی ها که در این تقلب مچ چینی ها را گرفته و لوشان داده اند.

خبر دوم هم در رابطه با عباهای انگلیسی هست!!! کارخانه سازنده این عبا که با نام عبای انگلیسی فروخته می شود در قسمت های مختلف از جمله پشت گردن ،اقدام به چاپ پرچم انگلیس و یا آرم های انگلیسی با حروف بزرگ با کیفیت خوب و شفاف کرده است و این پرچم به راحتی قابل مشاهده می باشد. (شما هم یاد کیف انگلیسی افتادید؟) عجب مارمولک هایی هستند این انگلیسی ها. کجایی دائی جان ناپلئون!!! متن خبر را اینجا بخوانید.

جمعه ۱۳ نوامبر ۲۰۰۹

شانس خريت!!!

واقعا هم خدا يک جو شانس بدهد، چه شانسي ؟ خريت!!


اوه که چه نعمتي است، چه سرمايه اي است؟ خوشبختي هر کس به ميزان برخورداري او از اين نعمت عظمي است و بس.
اين است راز سعادت آدمي در حيات و بقيه اش همه حرف است و فلسفه بافي است. بيچاره آنهايي که اين چيزها سيرشان نميکند، چيزهاي ديگري ميخواهند، از آب لوله عطششان فرو نمي نشيند، از خوراک آشپزخانه جوعشان سير نميگرد، دوخت و رنگ و قالي و اتاق و ميز و حتي حقوق هم با تمام اضافاتش و با همان امیدواریهایی که همیشه در نزول یک رتبه‌ی عقب مانده هست و با اینکه دعاها و تضرعها و. ناله ها و تملق ها و سپاس ها و ستایش ها و تلگراف‌ها و طومارها و خم شدن‌ها و هیچوقت راست نشدنها ، نزول آن را تسریع و ظهور آن را تعجیل می کند ، دلهاي خيال پرداز آنان را از شکر و شعف مالامال نميکند و از طرفي در زير اين آسمان، بر روي اين خاک، در اين زندگي و ميان اين خلايق جز همينها چيزي نيست، طبيعت جز همينها چيزي ندارد.
تشنه اي؟ آب لوله، آب حوض، آب سماور. گرسنه‌اي؟ ديگ، ديزي. خسته‌اي؟ رختخواب، متکا، تخت
افسرده اي؟ راديو، تلويزيون، سينما. غمگيني؟ شوخي، متلک، بازي، تفريح، فيلم کمدي.
تنهايي؟ مهماني، دعوت، جلسه، شب نشيني، ديد و بازديد، احوالپرسي.
بيماري؟ دوا، دکتر، بيمارستان، قرص.
عاشقي؟ اصلاح و بزک و لباس و دم مدرسه ها و سر کوچه ها و تلفن و دوست دختر و دوست پسر و خواستگاري و قباله و جهاز و دعوت و عروسي و صف ماشين و بوق و بوق و خانه و بچه و قسط و جلوس و آه عزیزم و دیگر ناز واداهای مربوطه طبق ترتیبات داده شده در امور مربوط به سعادت خانوادگی و دستورات تدوین شده برای بهره برداری از یک زندگی سعادتمندانه.
پس چه مرگته؟ دنبال چي ميگردي؟ نميدانيم، اما ميدانيم که اينها ما را بس نيست..
درد از همينجا آغاز ميشود، درد بي درمان و غمهاي ناپيدايي که از عمق روح ميجوشد و اضطرابها که درون را به تلاطم هاي وحشي و طاقت فرسا مبتلا ميکند و طوفاني که در اندرون برپا مي شود و افق زندگي و جهان را در پيش چشمان تيره ميدارد و پريشاني و بدبختي آغاز ميشود و هرگز به سامان نميرسد.
نيازهاي بلند ما را همواره بيتاب ميدارند و آنچه هست، آلوده است، زيباييها ما را مدام در حسرت خويش ميگدازند و آنچه هست زشت است، آنچه که هست خوب نيست، پاک نيست، منزه نيست، جاويد نيست، صميميت ندارد، عظمت ندارد.
هر چه هست براي مصلحتي است، هر که هست به خاطر منفعتي است.
.... عشق براي چيست؟ اينجا عشق چيزي است مثل سرخک که بچه هاي گنده ميگيرند و آنان را به تشکيل خانواده ميکشاند، تا طبيعت کارش بگذرد و ادامه ي نسل نوع بشر نگسلد و آنچه را مرگ ميبرد عشق بر جاي آورد.
پس عشق در اينجا، مامور توليد نسل است و تاوان ده مرگ!! همين نيست؟ چرا.
اما دل ما را چنين عشق و دوستي اي سيراب نميکند. روح ما تشنه ي دوستي اي ديگر و عشقي ديگر است، عشقي که نه مامور تن است...
چه سخت و غم انگيز است سرنوشت کسي که طبيعت نميتواند سرش را کلاه بگذارد. چه تلخ است ميوه‌ي درخت بينايي!

معلم شهيد دکتر علي شريعتي

سه‌شنبه ۱۰ نوامبر ۲۰۰۹

قابل توجه آنهایی که بدنبال خرید آلونک هستند.

زندگی ما و زندگی بعضیها

باور کنید منم حیرانم !!! منم مثل شما درگیر فهم بعضی از اصلاحات این آگهی هستم. البته شایدم این از همان پروژه های مسکن مهر!!! یا اجاره به شرط تملیک و .... می باشد. به هر حال می توان امیدوار بود بزودی بدون خانه ها دارای خانه می شوند.!!؟!!؟